تبلیغات
محمدحسین معرفت
محمدحسین معرفت

نامه ای به خدا (1)

شنبه 27 مهر 1392

خدای نازنینم ! اشکهای مرا هیچ نبین ...اصلاً  فرض کنیم دارم پیاز پوست میکنم ..خدای بزرگ و نازنیم نگاه نکن به این همه غصه ها که یک باره گی سراغم می آید و می نیشیند در قلبم  و خودم حس میکنم تمام زندگی ام هدر رفته است.خدای مهربانم نگاه نکن به این همه استیصال و درمانده گیم ..به آن همه شکوه و بزرگی خودت سوگند که از ته دلم دوستت دارم ...این ها(یاس و ناامیدی من )خیلی  خیلی بیخودی و نا خود آگاهانه است ...خدایا قول میدهم به زودیی  زود به خودم مسلط خواهم شد و روزی خواهد شد که به من افتخار کنی.

 


مرگ تدریجی

جمعه 26 مهر 1392

 

چه شهری عجیبی ، آدمای متفاوت ،دغدغه های رنگارنگ ،سهمیه ها از روزگار دسته بندی شده ،وبلا خره سهم خودم غم و اندوه بزرگ که ازین شیادشهردرپستوهای جانم  ذخیره کرده ام ،شهری هزارچهره ،هزار رنگ ،فریب کار،شهر نه اصلاً رنگ تمام این دنیا رنگ ریا و تزویر است .صداقت ،عشق ،صفا و صمیمیت درین دنیای خاکی غریبه اند،آدم های ساده دل درین دنیا جای برای زندگی ندارند ،عجب شهری !شهری که مردمانش تمسخر میکنند،بر روی احساسات پاک یک آدم راه میروند حتی نیم نگاهی شان را هم دریغ میکنند که بی بیند احساس یک آدم چگونه میمیرند ،چگونه زره زره میشود ،بدون اینکه درک کند احمق و دیوانه میخوانند .اینجاست که زندگی برایم سخت و دشوار میشود و هر بار میمیرم  و به این باور میرسم که مرگ تنها جدا شدن روح از بدن و دفن کردن جسم زیر خاک نیست ،بلکه زندگی درچنین یک وضعیتی خودش مرگ است .آری چه بیچارگی است زیستن در اینجا درین توده های متراکم ،نفس ها ی انزجار آور و بخارها و رنگ و بزک ها ی خسته کن  و احوالپرسی ها و خنده ها و خوشی های باطلاقی و متعفن.و این است سرسام زندگی یک انسان احمق و رغبت بار که باید تحملش کرد و دراین میان چندی آواره گی کنم و سپس بمیرم و باز قبرستان ...زیر خاک ، بالا خاک ،پهلو خاک ،سینه خاک ،گوش پر خاک و چشم ها پر خاک و خاک خاک و دیگر هیج چیزی دیگر نه  ،ای کاش اصلا در دریا مرگ سراغم می آمد و ای کاش بجای تابوت چوبی  ،کفن ،دفن ، کافور و قبر ، هرگا مرگ به سراغم می آمد ،نزدیکان ،دوستان بر قایقی کوچک مینهادند و بردریا می انداختند و به دست امواج می سپردندتا امواج دریا با شتاب از ساحل ، از خشکی و آدمهای خشک –خشکی  دور کند و لغزان بر سینه موج  دریا تاقلب دریا می برد.تا در آنجا که آسمان صاف و بی ریا  از هر سو به دریا فرود می آید و جهانی دیگر می سازد تنهای تنها مرگ را دیدار میکردم ،ساکت و زیبا و آرام ،بیدون  نو حه و زاری ،قیل وقال های راستین و دروغین.

ا ما در نبرد میان آگاهی و ناآگاهی از بس بار جسدم را بر دوش کشیدم و در عزای مرگم گریه کرده ام خسته شده ام و آرزو میکنم که ای کاش این جنازه متعفن را که باعث آزار و اذیت همه میشود دفن کنم ! اما گاهی خودم میخواهم که درین وضعیت باید انواع مرگ را تجربه کنم تا زندگی کنم !با این وجود بیشتر رنج میبرم و عذاب میکشم اما با زره زره وجودم مرگ را احساس میکنم .ولی درگیر و دار جهل و دانش آرزوها و رنجها ،از قول حضرت علی که حکیم سخن است و درد کشیده ترین انسان برای انسانیت ،شنیدم که درک مساوی بادرد است ودرد آدمی را پی درمان می برد و از همین روی میخواهم زنده بمانم و ازین مرحله به مرحله سوم که درمان است گام بردارم ،امیدم از زندگی همین است و بس و البته چنین امیدی از خالق هستی بی جای نیست.


زمان چه زود میگذرد

چهارشنبه 17 مهر 1392

دیروز بعد از ختم آخرین روزی امتحانات 20% من به اتفاق دوستان که امتحانات کمی خسته مان کرده بود در محوطه دانشگاه که به بزرگی یک شهری بزرگ بزرگ است گردش رفته بودیم .اولین مطلب که توجه مرابه خودش جلب کرد برگهای زرد شده درختان داخل محوطه دانشگاه بود که از شاخه ها جدا و زمین گیر شده بودند.عجب حالی دارم هنوز به همان برگ های زرد داخل محوطه دانشگاه فکر میکنم ، به برگ های زردی کناری راه روی ها ،به همان برگ های بی جان که زیر پاهای وزین عابران فریاد وناله ای نمی کردند سرد و خاموش بودند،حتی خودی خودم  روی بعضی های شان با کفش هایم راه رفتم اماه هیج صدای آه سوزناک شان را نشنیدنم ، آه عجب آدم سنگ دلی هستم .این برگ ها چه زود زرد شدند ، انگار همین چندی قبل از کنار شان عبور کردم ، روی شاخه ها نشسته بودند، نفس میکشیدند و از وزیدن بادها ملایم بهاری لذت میبردند.چرا به این زودی زود زمین گیر شدند؟ شاید از ترس آمدن جشن دیوالی ،و یا هم از سر رسیدن زمستان سرد و سوزناک بر خویش لرزیده و زهره ترک شده باشند. و باز هم به همان برگهای که هنوز سبزند و دارند نفس راحت میکشند فکر میکنم ، از خودم می پرسم معرفت! آیا آن برگهای که آن بالا روی شاخه ها نشسته اند از حالت برگهای زرد و پژمرده باخبر اند؟ براستی این برگ ها چه حسی نسبت به برگ های زرد و زمین گیر دارند؟ آیا میداند که روزی دیر یا زود خود شان نیز به همین تلخی ،به همین تاریکی دچار میشوند؟ به راستی که زندگی 
 همین است روز ها چه زود میگذرد و ماه ها چندان دوامی ندارند ، انگار زمین هم عجله دارد که به مقصدش برسد که گویا بر سرعت اش افزوده است ، چشم بی بندی تا چشم ات را باز کنی می بینی دنیا متحول شده است.اخ این زمان لعنتی چه زود میگذرد ماه ها......سال ها........روزها......لحظه ها ....حتی نمی شود با خاطرات دور و برت یک درد دل کنی.


زندگی تکرارمکررات

سه شنبه 9 مهر 1392

انسان موجودی که دارای ارزش های خدای است و خداوند در قران عظیم از انسان به عنوان جانشین خودش در روی کره زمین نام برده است , و این انسان که جانشین خدا در روی زمین است دنبال "زندگی " روزمره می افتد و این قاتل هر انسان زنده ای میباشد, باطلاقی که در آن با ارزش ترین ارزش خدائی جانشینان خدا یعنی همین انسان هر روز فرو و وفروتر می رود. زندگی زندگی روزمره زندگی تکراری ! همان زندگی دوره ای که برهمه زندگی ها از آسیب ها و میکروب ها گرفته تا وحوش صحرا و نباتات دشت و دمن حاکم است , و انسان در همان دوره ای احمقانه میافتد دوره ای که هی بخورد ,هی بخوابد , هی بلند شود کارکند زحمت بکشد برای اینکه بخورد ، بخورد برای اینکه کار کند ، کارکند برای فراغت ،فراغت برای کار ، تولید کند برای مصرف ، مصرف کند برای تولید وده ها انسان مثل من بورس بیاید هر صبح تکراری قهوه تلخ را درگلاس های ناشسته وکثیف  نوش جان کند،بعدش هم درصنف های تکراری بنشیند گاهی هم استادان تکراری با لیکچرهای تکراری بیاید و گاهی هم نیاید،گوش انسان های تکراری از سرو صدای شاگردان تکراری کر شود، در آخر هم با یک سبد کار خانگی تکراری به اطاق های تکراری برگردد،اطاق که همه اش تکراری : ازمیز،تخت خواب ،کمود لباس ،سیم برق ،لامپ برق وحتی پانکه اش درست مثل روزی گذشته تکراری .براستی که زندگی تکرار از مکررات است ک هر روز تکرار میشود،بطوریکه به هر نقطه از زندگی نظر اندازی  همه اش دوره ای است ، درست مثل "سنگ آسیاب " که صبح راهش می اندازد ,باکوشش و تلاش حرکت میکند میرود هی میرود میدود هی میدود غروب می بیند سری جایش صبح است ، دور ،دور ،دور، این دایره ای  معیوب ، این سیر کل سرنوشت انسان است در ماضی در حال متمدن یا وحشی شرقی و غربی و بدون شک و تردید در آینده نیز تکرار خواهد شد..


اندکی درمورد من

چهارشنبه 2 مرداد 1392

محمدحسین هستم ومعرفت تخلصم میکنند. درمحروم ترین نقطه دنیا یعنی ولایت دایکندی به جمعیت سرگردان دنیا اضافه شده ام.دوران مکتب رادردایکندی سپری کرده ام . دوست دارم درس بخوانم  ، بنویسم ، فیلم تماشا کنم ،پژوهش کنم و کمی هم به مردم و سیاست علاقمند باشم. یاد تان باشد که نسل جنگ هستم و با جنگ بزرگ شده ام.ازوقتی متولدشده ام مردم ازجنگ های داخلی وهبوط طالبان قصه میکنند. گوشم پر از صدای گلوله ها و فریاد زخمی ها است، بوی دود را هر لحظه احساس میکنم و خون بیگناهان کشور من همیشه و در هر جا در برابر چشمانم سرخ میزند.مردان آزادیخواه وضداستبدادی وطنم رایادرزندان اسیرمی بینم یادرمیانه میدان شهید. .من سخت از جنگ بیزارم.دلم برای صلح میتپد. صلحی که معلوم نیست چه زمانی خواهد آمد. حال مانده ام بین جنگ و صلح. اگر بپرسید دومی را که در عصر من اگر نتواند آمد ، حد اقل برای نسل بعد من انتخاب میکنم. آنچه گاهگاهی در این صفحه سیاه میکنم ، دلتنگی ها و قصه های ناگفته من و شهروندانیست که کمتر فرصت می یابند گپ های خود را بدون سانسور بیان کنند. میخواهم برداشت هایم را از هرآنچه چه میبینم ، بنویسم زیرا حس میکنم نوشتن خود غذایی است که کمکم میکند تا بی عدالتی و نابرابری اطرافیانم را بیان کنم.دوست دارم هر چی میبنید و میخوانید نقدش کنید و نظر بدهید تا با هم حد اقل در اینجا هم صدا شویم.


رثاء زینب

سه شنبه 15 اسفند 1391

رثاء زینب !!!!                                                                                                 چهل روز است که چله نشین غربت آیینهام .

چهل پگاه است که چکاچک شمشیرها، خاموش شده و اندوه نیرنگ کوفیان، از حنجره خسته زینب علیهاالسلام فریاد می شود

فریاد غربت حسین را باید از گلوی خشکیده طفلی شنید که گل پوش تیر وحشیانه سیاه دلان شد .

ای نخل های صبور، شاهدان بی زبان معرکه آتش و خنجر! آنچه را دیدید، در یک هم سرایی شاعرانه بر جهانیان عرضه کنید .

مرا با داغ نینوا تا قیامت پیمانی است ناگسستنی .

آقا! عاشورایی ام کن

سجاده نشین لحظه های سرخ عبادت! دستی برآور و سینه ام را عاشورایی کن. می خواهم پس از چهل وادی رنج و گریه، نام تو، مستی فزای دقایق عزایم باشد .

آقا! کسی که امروز به تغزیت خاندان تو برخاسته، می خواست دیروز باشد و هواخواهی اش را با نثار جان خویش به تماشا بگذارد .

از چهلمین شب عروج آسمانی ات، چندین چله گذشته است که در شمار نیست؛ اما زخم ها همچنان تازه و مرثیه ها خواندنی است. 


به مناسبت اربعین

سه شنبه 15 اسفند 1391

درد، روایت هفتاد و دو ستاره خاموش را به طوفان سپرده است 

چهل غروب، آسمان، خورشید را بارید. چهل بار کوه، پژواک مظلومیت خون شهدا را به آسمان پاشید و گودال خون تراوش کرد. چهل روز غم، دیوارهای کوفه را کوبید و نیزه ها، نیمه جان، پا بر زمین زدند. به یاد آن روز که طنین «هل من ناصر » کسی، کائنات را می لرزاند .

این بار، تو باید قیام کنی

چشم هایت را باز کن؛ اینجا کربلاست .

آمده ای تا داغ نفس گیر آن ظهر را، با اشک هایت، مویه کنی .

چشم هایت، بغض فروخورده خاک را به فرات می سپارند .

نگاه کن، نخل های کمر خمیده، استقامتت را تحسین می کنند .

آتش از خاک می جوشد و صحرا هنوز بوی خون می دهد !

فرات، تنها شاهد این ماجراست؛ مگر می شود مشک ها را فراموش کند؛ یا لب های تشنه ای را که با حنجره سوخت باد، آب را فریاد می زدند؟ !

غم بر تارک دلت می وزد و هوای اسارتی را نفس می کشی که چهل سال، شکسته ترت کرده است .

شانه های صبرت را بگستران؛ چیزی از خاکستر خیمه ها نمانده؛ باد، همه را به تاراج برده است .

آمده ای تا بعد از چهل روز، بوی برادرت را نفس بکشی؛ تا محکم تر و استوارتر از پیش، در شام بایستی 

برو وقت آن است که خطبه هایت را با تمام وجود فریاد بزنی .

دیگر نوبت آن است که عَلَم های افتاده را برافرازی. بلند شو؛ این بار تو باید قیام کنی !

 

        


کاروان حسینی درمدینه

سه شنبه 15 اسفند 1391


بشیر !

وقتی به مدینة النبی رسیدیم، مبادا کسی جلوی قافله اسرای کربلا، گوسفندی را سر ببرد! این کاروان، از سفر چهل روزه با سرهای بریده بر بالای نی می آید .

نگذار هیچ لاله ای را در رثای شهدایمان پرپر کنند! سراسر خاک کربلا، پر بود از گلبرگ های خونین و پاره ای که از هر سو مرا صدا می زدند: «أخی اخَّی»

اجازه نده کسی بر سر و رویش خاک بریزد؛ هنوز باد، گرد و خاک کوچه های کوفه و شام را از سر و روی زنان و کودکان عزادار نربوده است .

این صورت های کبود و دست های سوخته، نیازی به گلاب افشانی ندارند؛ هنوز اربعین گل هایی که با تشنه کامی بر خاک و خون افتادند، نگذشته است .

بگو پای برهنه به استقبالمان نیایند؛ این کاروان پر است از کودکانی که پای پرآبله دارند .

سفارش کن شهر را شلوغ نکنند و دور و برمان را نگیرند، ما از ازدحام نگاه های نامحرم و بیگانه بازگشته ایم .

بگذار آسوده ات کنم بشیر !

دل زینب علیهاالسلام برای خلوت مزار جدش پر می کشد تا به دور از چشم خونبار رباب و سکینه و سجاد علیه السلام و این کاروان داغدار، پیراهن کهنه و خونین حسین علیه السلام را بر سر و روی خویش بنهد و گریه های فرو خورده چهل روزه اش را یک سره رها سازد .

 
Click for larger version




فهرست وبلاگ

پیوندهای روزانه

آرشیو

نویسندگان

پیوندها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جستجو

آخرین پستها