تبلیغات
محمدحسین معرفت - مرگ تدریجی
محمدحسین معرفت

مرگ تدریجی

جمعه 26 مهر 1392

 

چه شهری عجیبی ، آدمای متفاوت ،دغدغه های رنگارنگ ،سهمیه ها از روزگار دسته بندی شده ،وبلا خره سهم خودم غم و اندوه بزرگ که ازین شیادشهردرپستوهای جانم  ذخیره کرده ام ،شهری هزارچهره ،هزار رنگ ،فریب کار،شهر نه اصلاً رنگ تمام این دنیا رنگ ریا و تزویر است .صداقت ،عشق ،صفا و صمیمیت درین دنیای خاکی غریبه اند،آدم های ساده دل درین دنیا جای برای زندگی ندارند ،عجب شهری !شهری که مردمانش تمسخر میکنند،بر روی احساسات پاک یک آدم راه میروند حتی نیم نگاهی شان را هم دریغ میکنند که بی بیند احساس یک آدم چگونه میمیرند ،چگونه زره زره میشود ،بدون اینکه درک کند احمق و دیوانه میخوانند .اینجاست که زندگی برایم سخت و دشوار میشود و هر بار میمیرم  و به این باور میرسم که مرگ تنها جدا شدن روح از بدن و دفن کردن جسم زیر خاک نیست ،بلکه زندگی درچنین یک وضعیتی خودش مرگ است .آری چه بیچارگی است زیستن در اینجا درین توده های متراکم ،نفس ها ی انزجار آور و بخارها و رنگ و بزک ها ی خسته کن  و احوالپرسی ها و خنده ها و خوشی های باطلاقی و متعفن.و این است سرسام زندگی یک انسان احمق و رغبت بار که باید تحملش کرد و دراین میان چندی آواره گی کنم و سپس بمیرم و باز قبرستان ...زیر خاک ، بالا خاک ،پهلو خاک ،سینه خاک ،گوش پر خاک و چشم ها پر خاک و خاک خاک و دیگر هیج چیزی دیگر نه  ،ای کاش اصلا در دریا مرگ سراغم می آمد و ای کاش بجای تابوت چوبی  ،کفن ،دفن ، کافور و قبر ، هرگا مرگ به سراغم می آمد ،نزدیکان ،دوستان بر قایقی کوچک مینهادند و بردریا می انداختند و به دست امواج می سپردندتا امواج دریا با شتاب از ساحل ، از خشکی و آدمهای خشک –خشکی  دور کند و لغزان بر سینه موج  دریا تاقلب دریا می برد.تا در آنجا که آسمان صاف و بی ریا  از هر سو به دریا فرود می آید و جهانی دیگر می سازد تنهای تنها مرگ را دیدار میکردم ،ساکت و زیبا و آرام ،بیدون  نو حه و زاری ،قیل وقال های راستین و دروغین.

ا ما در نبرد میان آگاهی و ناآگاهی از بس بار جسدم را بر دوش کشیدم و در عزای مرگم گریه کرده ام خسته شده ام و آرزو میکنم که ای کاش این جنازه متعفن را که باعث آزار و اذیت همه میشود دفن کنم ! اما گاهی خودم میخواهم که درین وضعیت باید انواع مرگ را تجربه کنم تا زندگی کنم !با این وجود بیشتر رنج میبرم و عذاب میکشم اما با زره زره وجودم مرگ را احساس میکنم .ولی درگیر و دار جهل و دانش آرزوها و رنجها ،از قول حضرت علی که حکیم سخن است و درد کشیده ترین انسان برای انسانیت ،شنیدم که درک مساوی بادرد است ودرد آدمی را پی درمان می برد و از همین روی میخواهم زنده بمانم و ازین مرحله به مرحله سوم که درمان است گام بردارم ،امیدم از زندگی همین است و بس و البته چنین امیدی از خالق هستی بی جای نیست.


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


فهرست وبلاگ
پیوندهای روزانه
آرشیو
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها